|
چشمان منتظرم به در دوخته شده تا شاید با آن لبخند ملیح و زیبا
و با آن چشمان دلربا در آستانه ی دلم ظاهر شوی.
دستانم به شدت می لرزد و قلبم به شدت می تپد ، خوب می دانی
که با من مسکین چه کرده ای ، می دانی که در جستجوی گمشده
خویش گمشده ام می دانی که حال و روزگار خود را نمی دانم.
افسونگر من چگونه راضی شدی با نگاههای ساحرت افسونم
کنی وزندگی راحت و ساده ی مرا به آتش بکشی و در دام
دوزخ گرفتارم سازی .
شاید به خاطر گناهانم خدایم عقوبتم می کند،نمی دانم شاید
منتقمم شدی تا جانم بستانی .
هر لحظه صدای زیبایت در گوش جانم می پیچد و حرفهای
قشنگت درخاطره ی ذهنم متبلور می شود و سوز و شوری عجیب
سراسر وجودم را لبریز می سازد .
به خدا سوگند که دیگر خود را نمی شناسم ، در ژرفای عشق تو
غرقه ام و در عمیق ترین نقطه ی احساست تسلیم محضم ، چون
اینجا فدای چشم سیاه تو می شوم و تو چون موج بر پیکر ناتوانم
می تازی و به باد فنایم می سپاری .
به شدت درمانده ام ، بی نهایت ناتوانم ، خود را در محکمه ی
وجدان محاکمه می کنم که چرا دل به تو دادم ، خود را ملامت
می کنم ، سپس در دادگاه عشق و صفا تبریه می شوم که باید :
اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی .
تو پرواز کردی و در رویای شیرین خود غوطه می زنی وبر
توسن آرزوهایت سوار شدی وبر اریکه ی قدرت تکیه زدی
و به مغلوب درمانده ی خویش لبخند تمسخر زدی . ولی چه کنم
که دوستت دارم.
در دادگاه عشق حکم اعدامم را صادر کردی و اجرایش را به
لحظه لحظه ی زندگی ام باز گذاشتی .
تو گفته بودی کم کم برای گریه دلم تنگ می شود ولی من مونسی
جزگریه ندارم ، خاطره ای بود و خواب و خیالی ، و چه زیبا
خاطره ای وچه شیرین خوابی .
من دعایت می کنم چون لایق نفرین من هستم .
سوختم من ز عشق آنکه دلش دل عشق آشنای من شد و سوخت
شکن زلف تو ندیده هنوز آرزویم شکن شکن شد و سوخت
|