تبليغاتX
یادگاریهای من

یادگاریهای من

 

سلام دوستای خوبم

مجموعه شعرهام در کتابی به نام

هر شام و سحر در دل تکرار شود یادت

به چاپ رسید

آدرس محل فروش :تبریزـ فلکه دانشگاه ـ جنب پاساژ نسیم ـ انتشارات مهر ایمان

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 11:31 توسط الناز بهجت آذری| |

    " و کاش پشت سرم را نگاه می کردم "

 

تو را درون خیــالم چو مــــــاه می کـــردم

به جان ماهی قلبــــــم گــــواه می کـردم

به وقت امدنت در میـــــان شب بـــوهـــــا

چو جان به جان شده ها آه و واه می کردم

سپیـده زد و تو بودی و گوشـــواره ی مـن

و کاش پشت سرم را نــــگاه می کــــردم

ز ترس اینــــــــکه تورا باد با خودش ببـــرد

تـــــــمام مسئله ها را تباه می کـــــــردم

برای اینــــــکه شــوم سایه ای در اطرافت

چو چشمهای تو خود را سیاه می کـــردم

تو گفتی اینکه بچینم همیشه سیبــــی را

به خاطر تو برایـت گنـــــــاه می کــــــردم

چگونه حرمتم اینجا شکست و مدتهاســت

در این خـرابه ی دل اشتباه می کـــــــردم

و بایـــــد از لب شعر و غزل دو چشمـــم را

برای دیــدن تو سر به راه می کــــــــــردم

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 14:48 توسط الناز بهجت آذری| |

   " اینجا خدای باد صبا مهربانتر است"

 

یک شب صدای  آینه ای د ر قفس شکست

چشمان  خود   بروی  غزلخانه ها  ببست

 

در  خواب  دید  چلچله  را  دار  می زنند

بر   بالهای   عاشقی اش   خار  می زنند

 

حتی  زمین   به خاطر  او  گریه  میکند 

با   آن  غم   گرفته   گلو  گریه  می کند 

 

با ناله ها و چک چک باران به روی خاک

بیدار   شد   آینه    از   خواب   ترسناک

 

در  را  گشود  و  دست  خداوند  را گرفت

راضی شد و دلش به همان خانه  پا گرفت

.

.

با  یاد  او  تمام  جهان   آسمان تر  است

اینجا  خدای  باد  صبا  مهربان تر  است

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 13:24 توسط الناز بهجت آذری| |

از اینکه شعر من و قصه ی ندیدن تو

شروع می شود از رسم دل دریدن تو

هزار بار مرا تکه تکه کردی و دل

نزد کلامی ازین حرف پا کشیدن تو

من از تو میگذرم مثل جاده ای در خواب

و می رسم به شبی از ستاره چیدن تو

جوانه های دلم بی سبب نمی خشکند

از این بهانه و در سایه آرمیدن تو

برای آمدنت نذر کرده ام شاید

بخندم اینهمه شادم کند رسیدن تو

تو را قسم به خدایی که خوب میدانی

چها کشیده ام اینجا من از ندیدن تو

همیشه خواب به سود زبان تلخ ات نیست

بخواب فصل قشنگی ست خواب دیدن تو

صدا صدای من است و غزل شعار من است

که بی نصیبم از عشق و شب و شنیدن تو

همیشه سایه ی سنگین بدوش میگردم

نه بلکه شعر بگویم برای دیدن تو

که بلکه بازی عشقت و کیش و مات دلت

چنان برد زسرم فکر برگزیدن تو

و در نهایت ازین ترس بی تو بودن بود

شبانه رفتنم از صحنه ی بریدن تو

تو چتر دست و دلم را ز خود رها کردی

چه باطل است خیال نظر خریدن تو

تویی که حال و هوای مرا نمی فهمی

برو که شهره شده از قفس پریدن تو

بساط شاعری ام زنده می شود وقتی

نفس نفس به دلم می رسد وزیدن تو

خوشم که سلسله ای از تبار آینه ام

خوشم که عطر تنت مانده از تنیدن تو

و دست آخر ازین عشق هیچ چیز نماند

به جز خیانت و اندوه آفریدن تو

نوشته شده در چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 13:42 توسط الناز بهجت آذری| |

Design By : Night Melody